bookmark

معنای نوند

نوند

بر وزن سمند اسب را گويند مطلقا و به عربى فرس خوانند و به معنى هر تيز رونده و تيزرو باشد عموما و اسب و استر تيزرو را گويند خصوصا و پيك و شاطر و خبر آورنده و مردم تيزفهم را هم مى‌گويند و نام مكانى است كه آتشكده برزين در آنجا بود و نام كوهى هم هست و نام مبارزى بوده ايرانى كه پسر او فرهاد نام داشته و پسند را نيز گويند و آن تخمى است كه به جهت دفع چشم زخم سوزند و به معنى صدا و آواز بلند هم آمده است.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص918)
sourceLink

بر وزن سمند يعنى اسب تندرو و سوار تندرو كه بچاپارى و سرعت بجائى فرستند اسدى طوسى كفته فرسته فرستاد كرز دلير بدادش نوندى غرابى بزير چو شب بود ليكن چو بشتافتى بتك روز بكذشته را يافتى حكيم فردوسى كفته نوندى بيامد ز هر سو روان بآكاه كردن بر پهلوان و نام موضعى بوده كه آتشكدۀ برزين در آنجا بوده هم فردوسى كفته بجائى كجا نام آن بد نوند بدو اندران كاخهاى بلند و در فرهنك جهانكيرى بمعنى سپند آورده چنانكه حكيم سنائى كفته از پى چشم‌زخم خوش صنمى خويشتن را بسوز همچو نوند و بمعنى آواز بلند نيز كفته و اين شعر فردوسى را شاهد كرده نوندى برافكند پس ديده‌بان از ان ديده كه تا در پهلوان و در اين معنى تامل است چه مى‌تواند شد كه ديده‌بان قاصدى فرستاده باشد زيرا كه اكر طول مسافت باشد پيداست كه فرياد ديده‌بان بپهلوان نخواهد رسيد و نوند را نونده نيز كفته‌اند
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص723)
sourceLink

- [بفتح نون و واو] پيك و خبرآور باشد چنانكه استاد رودكى گويد: شعر چرخ چنينست و برين ره رود ليك بهر نيك و بدت شد نوند و ديگر اسب را گويند مثال اين معنى اخسيكتى [گويد]: شعر تفته ز تاب مهر برين گونه دوزخى كرده نوند من چو سمندر بر آن گذر و در مؤيد الفضلاء بمعنى مقامى كه آتشكدۀ برزين آنجا بود نيز آمده. مثالش حكيم فردوسى گويد: شعر بجائى كجا نام آن بد نوند بدان اندرون كاخهاى بلند كجا آذر تيز برزين كنون بدانجا فروزد همى رهنمون و در ادات الفضلاء كوهى نيز باشد و بمعنى اسب و استر تيزرو نيز بنظر رسيده [1].
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ج3 , ص1394)
sourceLink

(اسم ، صفت) اسب. اسب تيزرفتار. اسب تندرو. فرس. تكاور. باره. بارگى. اسب و استر تيزرو خصوصاً. مركوب تندرو. ¦¦پيك. خبرگير. نامهبر. شاطر. خبرآور. سوار تندرو كه به چاپارى و سرعت به جايى فرستند. قاصد. خبربر. بريد. ¦¦اسپند. سپند و آن تخمى است كه به جهت دفع چشمزخم سوزند. ¦¦آواز بلند. صدا و آواز بلند. آواز بازگشت. ¦¦ (ص) مردم تيزفهم. ¦¦جستجوكننده. تفحصكننده. ¦¦فريبنده. مكار. ¦¦تيزرونده. هر تيزرونده و تيزرو عموماً. تيز. تند. چابك. چالاك. تندرو. ¦¦رونده.
(
لغت نامه دهخدا
, ج2 , ص3069)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]پيك و نامه بر و قاصد و شاطر و خبر آورنده.و تيز رونده و تيزرو.و اسب و استر تيزرو.و اسب و فرس.و اسپند.و صدا و آواز بازگشت و آواز بلند.و جستجو كننده و تفحص كننده.و فريبنده و مكار و مردم تيز فهم.و نام جايى كه آتشكدۀ برزين در آنجا بوده.و نام كوهى
(
فرهنگ نفیسی
, ج5 , ص3786)
sourceLink

اسپ باشد.رودكى گفت: روز جستن تازيانى چون نوند#رو زدن چون شست ساله سودمند.
(
لغت فرس
, ص37)
sourceLink

اسب را گويند.نظامى گفته است: ز لعل نوندان پولاد ميخ#زمين را جنبش برافتاد بيخ نوند را اسدى طوسى نيز گفته است: يكى از بر خنك زرين جناغ#يكى بر نوندى سيه‌تر ز زاغ
(
فرهنگ قواس
, ص72)
sourceLink

اسب و پيك را گويند.رودكى گفته است: چرخ چنين است برين ره روند#ليك ز هر نيك و ز هر بد نوند
(
فرهنگ قواس
, ص93)
sourceLink

typography

حقوق مادی و معنوی این پایگاه متعلق به مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی است و نشر غیر مجاز محتوای آن پیگرد قانونی دارد.